صبح دیروز بابام ساعت ۸ زنگ زده بیا بریم بانک از شرق تهرانباید گز میکردم برم غرب خسته ام میکنه فکر میکنه نوکرشم:)یا چون سرکار نمیرم برنامه ای ندارم باید گوش به فرمان باشمروشم زیاده عمم و شوهر عمم یه جورایی بودن که عزیزم اینوبگیر ببر این وبال خودتونه:")بعد بهم گفته بود کارت ملی بیارم رفتیم بانک گفت کافی نیستفقط من باید۱۶۰ تومن پول رفت و برگشت الکیم شد قرار شدشنبه با بابام بریم بانک...ساعت ۱۱ شب پیام داده نه شنبه نه فردا پنج شنبه ۹ اینجا باشخسته ام از دستش! ازینکه داشتیم با شوهر عمم حرف میزدیمدوبار گفت ماشالا پریسا خیلی حرف میزنه ولش کنیم هی ادامه میده و شوهر عمم گفت خب مگه چیه داریم حرف میزنیم...یادر مورد امریکا گفت اره من زونا گرفتم این دختره پاشد رفت تواتاق خودشو قایم کرد بعدعمم گفت خب چون واگیر داشته تااومدم از خودم دفاع کنم گفت نمیخواد از خودت دفاع کنی...چرا؟ که تو مدر نبودنتو لاپوشونی کنی و هر شعری که دوستداری پشت سرم بگی؟ که لاپوشونی کنی پدر نبودنتو؟وقتی ساعت ۱۱ شب نوشت که فردا بیا اینجا از شدت عصبانیتجیغ کشیدم چون میدونستم بقیه طبقاتمون نیستن...نمیخواد امریکا خونه بخره میخواد اینجا خونه بخره بیوفتهوبال من...پس من چی میشم؟ رفتن من چی میشه؟ همه دوستام بایدبرن از ایران غیر من؟ سهم من اینه دوبار برم امریکا مث زندانیاتو خونه زندانی بشم هیچکار نکنم برگردم؟ کی نوبت من میشه؟ببخشید اما نور از کجای دردم به من وارد خواهد شد؟:))
برچسب:
نویسنده: النا قاسمی
تاريخ: دوشنبه
3 بهمن
1401 ساعت: 13:24