خرید بک لینک
بابام روز هشتمم بهمن که تولدم بود زنگ زد و گفت که میخوادخونه بخره و میخواد نزدیک خونه ما بخره چون میخواد به مننزدیک باشه(!) گویا نزدیک خونمون عن خیرات میکنن و من نمیدونستم...و بهم گفت برم یه خونه رو ببینم وخودمم پرس و جو کنم و بهبنگاه بسپرم و تنها هم نرم لابد با داییم یا زن سابقت(مامانم!)برم...چون همه لابد نوکر شمان عن آقا...بهش گفتم تولدمه با همون زبون و حرفای تیکه تیکه اش گفتتولدت مبارک و قطع کردیم، ازش عصبانی بودم و عصبانیهستم بهش زنگ نزدم تا دیروز که بهم زنگ زد و گفت که ازتخبری نیست چرا زنگ نزدی؟:)و گفت عمل آب مروارید یکی از چشماش رو انجام داده و حالشخیلییی بده و میخواسته من خبر داشته باشم(که عذاب وجدانبده چطوری تولد گرفتی، چطور راحت بودی و زنگ نزدی...!!جوابش؟ به راحتی آب خوردن!) در ضمن غلو کردنای بابامممیشناسم الکی بزرگش میکنه که دلت براش بسوزه...ازین توقع داشتنش عصبانی ام ازینکه مغزم به گذشته رجوعمیکنه میجوره خاطراتو و تروماهارو میاره جلوم! یادم میادشبی رو که مریض بودم، پاییز بود ماشین نداشتیم و داشتیمخیابون دریارو میرفتیم اونور که آمپولمو بزنیم، مامان زنگ زدهبود به بابا صدای تئاتر میومد و هیچوقت بهم نرسید...روزهاییکه برفی بودو و منو نمیرسوند مدرسه...میخوابید خونهو منو مامان که تازه پاشو عمل کرده بود باید خیابونو تاتی تاتیمیرفتیم و همش میترسیدم که لیز نخوریم...شبی که مچ پام شکست و هیچکس نبود و بعد دوسال که دیدمنو و دید که پام شکسته خندید و براش مهم نبود...چطور توقع داره؟ توقع چی رو داره؟ فراموشیش باعث شدهاینارو یادش بره که وقتی با محبوب دل ها به مامانم خیانت کردما چی کشیدیم؟!حالا میخواد نزدیک ماخونه بگیره و توقع داره پرستارش بشم؟بهش سر بزنم؟ براش خرید کنمو بشورم و بزارم

برچسب: نویسنده: النا قاسمی تاريخ: شنبه 15 بهمن 1401 ساعت: 22:19

دیروز سیگار رو امتحان کردم، دیدن ولاگ های میچل چوی، دیدندختران گیلمور و حتی اوتمیل درست کردم آما نشد، غم بزرگ از بیننرفت و حتی تبدیل نشد به غم های کوچیکتر! بعدش نوشتن تو اینجارو امتحان کردم و باز هم نشد و اصلش شاید همین باشه دیگه نمیتونم بنویسم یا بخونم یا حتی تعریف کنم مغزم یه کلاف نخهشلم شورباس و حتی شاید اینم نمیدونم که مغزم چشه...از نوشتنفرار میکنم از دفتر مخمل بنفشی که برای خودم خریدم تا توشبنویسم به خودم احساس گناه و شرم میدم که چی میخوای توشبنویسی؟ تکرار مکررات؟ حتی یه روز که دفتر رو باز کردم مغزم جزخسته ام چیزی یادش نمیومد و یه آن خواستم تا صفحه رو پر کنم ازخسته ام مثل اون کار فریکی که نویسنده برای معشوقش طاهرهکرده بود:)امروز دیدم یکی از بچه های دست و پاچلفتیمون رفته ایتالیا یاحداقل اینطوری نوشته و انگار بهم ولتاژ برق وصل کرده بودن و تواون لحظه سرچ های من چی بودن؟ سود وام مسکن در آمریکا، چقدرمیتونیم وام رو عقب بندازیم یا ندیم؟ رفته بودم تماسم تو واتسآپ باآغ بابا رو میدا کرده بودم که ببینم کی پروسه طلاقشون شروع شدهبوده تا حساب کتاب کنم چون یا واقعا یه جا میلنگه یا من نمیتونمقبول کنم که بابام ازون خونه فقط 98k صاحب شده...پس المونیچی میشه؟(نفقه ای که محبوبه قرار بود بهش بده...) یه ور مغزممیگه ینی اینا سر 98k انقد خودشونو آزار دادن؟ شایدم 196kباشه...ناامیدانه دلم میخواد بابام دروغ گفته باشه دلم میخواد اینجا نمونهبرگرده اونجا یه خونه بخره اصلا این روزا اینو هی تکرار میکنم کهاگر میرفت اونجا خونه میخرید من میرفتم پیشش بجای 5 روز درهفته 3 روز کار میکردم گواهیناممو میگرفتم زبانمو قوی تر میکردم وبعدش تصمیم میگرفتم میخوام برم دانشگاه یا هرچیز دیگه اینومکرر تکرار میکنم و مامان می

برچسب: نویسنده: النا قاسمی تاريخ: شنبه 15 بهمن 1401 ساعت: 22:19

سلسله تصمیمات اشتباه، مقصر منم؟ مقصر بابامه؟ یا مامانم؟ یاهردوشون؟ یا هر سه مون؟ یا اصلا با پیدا شدن مقصر چه چیزی حلمیشه؟آیا من تنبلم؟ یا افسردگی دارم؟ یا شاید هردوش؟موفقیت چیه؟ کارخوب پیدا کردن؟ ازدواج کردن؟ از ایران رفتن؟ یا موفقیت ارضاشدن درونی خودته؟ واقعا کسی میتونه به اون حد برسه؟من...من غریبه است! من اصلا کیه؟ آیا انتخاب هنر درست بود؟انتخاب دانشگاهم اشتباه بود؟ پس چرا اطرافیانم از من بیشترمیدونن تو این حیطه؟ آیا اطرافیانم مقیاس درستی از جامعه است؟چکار میشه کرد؟چرا همه چیز بزرگ تر و بیشتر از توانم بنظر میاد؟چرا هی گند میزنم؟چرا جلو نمیرم؟چرا نمیتونم قدم بردارم؟چرا هی میکنم بر میگردم به گذشته؟ و چرا هی مقایسه میکنم؟چرا اعتماد بنفس ندارم؟آیا واقعا مقصر باباست؟ یا من فقط برای آروم شدن خودم میگم؟چرا نمیتونم برای خودم آینده ای متصور بشم؟ انگار آینده ای ضبطنشده هیچ آنچه در آینده خواهید دیدی رو نمیتونم متصور بشمسوای اتفاق افتادن یا نیوفتادنشون...

برچسب: نویسنده: النا قاسمی تاريخ: شنبه 15 بهمن 1401 ساعت: 22:19

صبح دیروز بابام ساعت ۸ زنگ زده بیا بریم بانک از شرق تهرانباید گز میکردم برم غرب خسته ام میکنه فکر میکنه نوکرشم:)یا چون سرکار نمیرم برنامه ای ندارم باید گوش به فرمان باشمروشم زیاده عمم و شوهر عمم یه جورایی بودن که عزیزم اینوبگیر ببر این وبال خودتونه:")بعد بهم گفته بود کارت ملی بیارم رفتیم بانک گفت کافی نیستفقط من باید۱۶۰ تومن پول رفت و برگشت الکیم شد قرار شدشنبه با بابام بریم بانک...ساعت ۱۱ شب پیام داده نه شنبه نه فردا پنج شنبه ۹ اینجا باشخسته ام از دستش! ازینکه داشتیم با شوهر عمم حرف میزدیمدوبار گفت ماشالا پریسا خیلی حرف میزنه ولش کنیم هی ادامه میده و شوهر عمم گفت خب مگه چیه داریم حرف میزنیم...یادر مورد امریکا گفت اره من زونا گرفتم این دختره پاشد رفت تواتاق خودشو قایم کرد بعدعمم گفت خب چون واگیر داشته تااومدم از خودم دفاع کنم گفت نمیخواد از خودت دفاع کنی...چرا؟ که تو مدر نبودنتو لاپوشونی کنی و هر شعری که دوستداری پشت سرم بگی؟ که لاپوشونی کنی پدر نبودنتو؟وقتی ساعت ۱۱ شب نوشت که فردا بیا اینجا از شدت عصبانیتجیغ کشیدم چون میدونستم بقیه طبقاتمون نیستن...نمیخواد امریکا خونه بخره میخواد اینجا خونه بخره بیوفتهوبال من...پس من چی میشم؟ رفتن من چی میشه؟ همه دوستام بایدبرن از ایران غیر من؟ سهم من اینه دوبار برم امریکا مث زندانیاتو خونه زندانی بشم هیچکار نکنم برگردم؟ کی نوبت من میشه؟ببخشید اما نور از کجای دردم به من وارد خواهد شد؟:))

برچسب: نویسنده: النا قاسمی تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 13:24

دیشب وسط سریال دیدن خوابم گرفت که چقدرم خوب چونخوابیدم و چقدر بد چون ساعت ۶ صبح پاشدم و تو تنهاییمدوباره فکرهام به سمتم هجوم اوردن دو سه شب پیش(دقیقایادم نیست چه شبی) با مامان تا ساعت ۵ صبح بیدار موندم وهی فرت و فرت سیگار کشیدم و صحبت کردم؛ بزارید اینجا همبگم به مامان گفتم از وقتی بابا برگشته ایران که حدودا یه هفتهمیشه حس میکنم دیگه نمیتونم نفس بکشم انگار با اومدنش درجعبه ی بدبختی های گذشته ام باز شده و مخلوط شده با دردهای الانم!!بعدا به طور اتفاقی برای اینکه نشون بدم که بار اولی که رفتهبودم پیش بابام و زن بابام بابام لکنت نداشت رفتم سراغ ویسهایی که از حرفامون یواشکی ضبط کردم و دیدم نه من اشتباهمیکردم و مامان درست میگفته و همون موقع اش شایدبیماریش شروع شده بوده و خودش نفهمیده؟!اما قسمت بد ماجرا این بود که علاوه بر اون ویس نشستیم بهحرفام با محبوبه(عن بابای سابقم) گوش کردیم و هی حرصخوردیم وسطاش لرزم گرفته بود و مامانم عصبانی شده بود وحتی گریه اش گرفته بود و میگفت که دلم میخواد با باباتصحبت کنم که بفهمه چه بلایی سرت اورده و بهش گفتم تو بااین ویس حالت خراب شد من این ویسارو زندگی کردم کنار ایندو تا دیوونه ای که اجازه ندادن پیشرفت کنم و امریکا بمونم...دلم برای خودم سوخت چون حرفام بزرگتر از سنم بود و چونتو همون ویسم میشد دید که چقدررر دارم دست و پا میزنم...کاش بار دوم نمیرفتم پیش بابا برای اون عمل مسخره اش کهاونقدرام تاثیری روی بیماریش نداشت ولی منو برای بار دومداغون کرد برای بار دوم رفتم جایی که همه آرزوشونه، رفتم دمچشمه آبو دیدم و اما تشنه دوباره برگشتم!عن بابای سابقم تو ویسا میگفت من جلوی پیشرفت کسی رونمیگرم اما نمیشه تو تو این خونه باشی! بعدها قبل طلاقشونیادمه با بابا که صحبت کر

برچسب: نویسنده: النا قاسمی تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 13:24

نمیدونم چرا وبلاگم تو فهرست وبلاگها نشون داده نمیشه اماخب من همچنان مینویسم چون چاره ای جز اینجا ندارم:)درحالیکه نمیدونستم چندمین سیگاررو میکشم و آهنگ گوشمیدادم تو دلم گفتم خدایا/کائنات اگه هستی یک نیشانه به مننیشان بده مث همون موقع که اون گوربه هه موقعی که گریهمیکردم اومد کنارم:")و گس وات بچه ها جون؟ هندزفریم صدا داد که شارژش دارهتموم میشه و هم زمان به این نتجیه رسیدم اگر نیشانه ای باشهکه هست اون سعی و تلاش کائناته برای به فاک دادن من از هروجهی فلذا به آهنگم گوش دادم و پوزخند زدم و خب چونهمینه که هست هیچکاری نکردم=)پ ن: مثلا دو روز پیش داشتم فکر میکردم کاش با خانم زارتباط نمیگرفتم که حالا ببینم داره برنامه ریزی میکنه که بره وخب میره چون اون من نیست و کاش با خانم ه فقط دوستبودم چون اون یکم لورزه مث خودم و گس وات دوباره بچه هاجون؟ دیروز گفت کارشناسی ارشد ثبت نام کرده وباباشم رزومهاش رو فرستاده واسه یه جا و نه موضوع کارشناسی ارشنیست آی دونت گیو عه فاک واقعا ولی موضوع یک زندگیطبیعی و معمولیه که من از وقتی خودم رو شناختم نبوده وگویا نمیخواد هم که بیاد باز هم هیچکار نمیشه کرد جز اینکهخیره شد به یک نقطه...پیشاپیش سسشعرهای زرد برام ننویسید(اگر البته وبلاگو توفهرست وبلاگها میبینید!)

برچسب: نویسنده: النا قاسمی تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 13:24

صفحه بندی